| » . |
پيغام مدير :
نظرات شما راه رو برامون باز میکنه!
در ضمن این امکان وجود دارد که شما موفق به دانلود بعضی از مطالب نشوید برای استفاده از آنها بهتر است از یک خط اینترنت با سرعت بالاتر اقدام کنید. و مشکلات احتمالی را اطلاع دهید.
با تشکر
احمدیان
tabrizstat@yahoo.com
سلول عصبی
دهمین کنفرانس آمار
حل تمرین آمار ریاضی پارسیان
کنترل فرآیند آماری SPC
spss
5S
زندگینامه دانشمندان آمار
حل تمرین
نمونه سوال
عکس های دانشکده
سخن بزرگان
اخبار دانشکده
مناسبتها
آموزش و ارائه نرم افزار
اساتید گروه آمار
کتابها و مقالات آماری
طنز - تفکر - زنگ تفریح
آمار علمی فراگیر
آمار و احتمال مهندسی
داده کاوی
معیار R2
روابط بین توزیع ها
احتمال های 0 و 1
آمار توصیفی
ارتباط دانشگاه و صنعت
تحقیق در عملیات
کتاب استنباط آماری cassella & berger
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
قسمت هفتم : به نام مادر ( طنز - تفکر - زنگ تفریح )
سلام...تا حالا خیلی کم پیش اومده که داستان یا روایتی منو خیلی بلرزونه و به قول معروف لرزه بر اندامم بیندازه...بهتون توصیه میکنم قدر امروزتون و مخصوصا خانوادتونو بدونین.حتما بخوانید...
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم.روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره.فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟اون هیچ جوابی نداد....حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی....از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا.اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد ..
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.همسایه ها گفتن كه اون مرده.ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم.وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم.بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.با همه عشق و علاقه من به تو.......
بچه ها!خیلی خوبه آدم بزرگ بشه، خیلی خوبه به موفقیت های زیادی برسه
خیلی خوبه مستقل بشه اما هیچ وقت گذشته خودشو از یاد نبره.
از خدا بخواهیم قبل از دادن چیزی که میخواهیم اول بهمون جنبه بده.
موفق باشید
لينك ثابت ![]()
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2005-2006 © by
tabriz2stat.Blogfa.com
This Template Designed By
Ali Kouroshfar and TakTemp For Blogfa
